سلام خوش بحال شما جوونا ... ای روزگار ... ما که پیر شدیم و رفت ... کلا این حس و حالا رفته ... حال و حرص هیچ چیز نیست ... اگه همین امشب سرمو بزارم بمیرم دیگه راحت میشم ...
اما در مورد مساله شما عاطفه خانم بنده بعنوان برادر بزرگتر شما باورم اینه که انسان باید شجاع، تابو شکن و گستاخ (گاهی) باشه و اعتقاد دارم در همه حال حقیقت بهتر از دروغه ... زندگی ای که بخواد با دروغ و صحنه سازی شروع بشه زندگی نمیشه .... در برابر تابو و سنت های اشتباه بزرگتران هم باید سر برافراشت و سنت شکنی و تابو شکنی و بت شکنی کرد ... من اگر بجای شما بودم اول آدرس و مشخصات خانه رو میدادم به پسره که بره به خانوادش بگه و بیان خواستگاری و مراسم خواستگاری طبق روال پیش بره ... و بعد همراه با اون پسر دوتایی تمام حقیقت رو به خانواده ها هم میگفتیم ... بالاخره زمانیکه خانواده ها هم ببینند همه چیز حقیقته اعتماد بوجود میاد و ان شا الله همه چیز طبق روال خوب و عالی و شاد و شنگول پیش میره ...
در مورد تاپیک خودم هم همینجا حرفی بزنم (چون محدودیت روزانه 3 پست دارم)
من قبلا هم گفته بودم ... خداباورم ... گاهی ساعتها به مناجات با خدا مشغول میشم ... چرا اینقدر به من توصیه میکنید که به خدا روی ببرم ؟
بابا حال من مثل اون ترانه شادمهره:
از عادمای شهر بیزارم ... چون با یکیشون خاطره دارم...
این روزگار بدکرده با قلبم .... از زندگی کم بوده این سهمم...
در مورد پست خانم نیکا هم
نمیدونم والا شاید ...
اصلا من اگر برادر و خواهر بزرگتری هم میداشتم با این پیشانی ای که من دارم اونم میشد یکی مث بقیه
ما خودمون چون طور دیگری هستیم فکر میکنیم بقیه هم همینجوری اند (من چون یک برادر کوچکتر دارم که اختلاف سنی مان هم نسبتا زیاده و اونقدری که من دلسوزشم و پشتشم پدر و مادرم هم نیستند ... خدا منو ببخشه بخاطر این حرف ... اما خب عین واقعیت... امیدوارم خداوند اونها رو هم (پدر و مادرمون ) رو هدایت کنه و یاد بگیرند چطور با فرزندانشون باید رفتار کنند ... هر چند کودکی و جوانی ما رفته و دیگر برنخواهد گشت و دیگه دیر شده...)








علاقه مندی ها (Bookmarks)