به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 13

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 18 دی 00 [ 21:34]
    تاریخ عضویت
    1392-2-23
    نوشته ها
    709
    امتیاز
    18,833
    سطح
    86
    Points: 18,833, Level: 86
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 17
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience PointsOverdrive
    تشکرها
    3,454

    تشکرشده 2,695 در 688 پست

    حالت من
    Narahat
    Rep Power
    129
    Array
    سلام
    بانوی افتاب منم یک سال پیش همین شرایط شما رو داشتم متاسفانه به خاطر مشکل مالی مجبور شدم با مدرک فوق لیسانس کلی سابقه تدریس تو دانشگاه منشی یه اموزشگاه بشم البته کنارش یه کلاس تدریس هم اونجا داشتم اولش خیلی برام سخت بود قبول کردن این کار ولی چون اموزشگاه دوستم بود وفکر میکردم جای پیشرفت دارم قبول کردم
    ولی وقتی وارد اونجا شدم هر روز که میگذشت تحمل اون شرایط برام سخت بود مسئول اونجا رفتارش خیلی بد بود جلوی ارباب رجوع ادم خجالت زده میکرد ازت ایراد میگرفت هیچ وقت راضی نبود مدام در حال ایراد گرفتن بود حتی صددرصد کاری درست انجام میدادی اونقدر زیرو رو میکرد تا ایرادی پیدا کنه همش کارمندای قبلیش که مثلا کارشون خوب بود به رخت میکیشید تحقیرت میکرد بارها هم تذکر دادم شما حق ندارین جلوی بقیه اینجوری با من صحبت کنید ولی اصلا اهمیت نمیداد کارمندای اونجا تحصیلاتشون از من پایینتر بود ولی کلی بهشون احترام میزاشت من واقعا احساس حقارت میکردم دچار افسردگی شده بودم همش تپش قلب داشتم توی اون یک سال من بدترین روزای عمرم گذروندم خیلی فشار روحی بهم وارد شد اونم من که کلی غرور داشتم واسه خودم
    اونجا خورد شدم وشکستم بارها خواستم بیام بیرون ولی یاد بدهی ومشکل مالیم که میوفتادم میگفتم بیخیال فعلا تحمل کن ولی واقعا دیدم ارزش نداره شخصیتم اعصابم روح وروانم خیلی مهمتر از پول بود یه ادم با اعصاب خراب وروحیه داغون پول به چه دردش میخوره باید بعدش همه اون پول خرج دوا درمون خودم میکردم خلاصه بعد یه روز همینجوری زدم بیرون دیگه هم نرفتم خیلی طول کشید تا حالم خوب بشه هنوز هم تو یه شرایط خاصی که قرار میگیرم همون استرس وتپش قلب میاد سراغم واقعا صدمه دیدم اون مدت
    به نظرم برای تو هم اصلا ارزش نداره تحمل این شرایط یه روز به خودت میای میبینی نه اعصاب برات مونده نه غروری پول که همه چیز نیست اگه قرار از کاری که انجام میدی هیچ لذتی نبری ودرعوض کلی صدمه روحی روانی هم کنارش بهت وارد بشه اون پول چه ارزشی داره؟
    من حاضر بودم برم جایی کار کنم با حقوق خیلی کمتر در کنارش اگه سختی داشته باشه ولی غرور ادم شخصیت ادم له نکنن بهت بی احترامی نشه واز کارت هم رضایت داشته باشی
    به نظرم هیچ پیشرفتی در همچین کارهایی نیست چون نه رضایتی داری ونه لذتی میبری بهتر خودت دریابی وواقعا اگه نمیتونی تحمل کنی خودت مجبور نکن چون ضرر میکنی
    مرا با حقیقت
    بیازار
    اما،
    هرگز با دروغ
    آرامم نکن.


  2. 3 کاربر از پست مفید abi.bikaran تشکرکرده اند .

    nardil (پنجشنبه 21 اردیبهشت 96), بانوی آفتاب (پنجشنبه 28 اردیبهشت 96), زن ایرانی (پنجشنبه 21 اردیبهشت 96)

  3. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 01 آذر 04 [ 10:35]
    تاریخ عضویت
    1393-6-24
    نوشته ها
    169
    امتیاز
    14,145
    سطح
    77
    Points: 14,145, Level: 77
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 305
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,840

    تشکرشده 282 در 128 پست

    Rep Power
    41
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط abi.bikaran نمایش پست ها
    سلام
    بانوی افتاب منم یک سال پیش همین شرایط شما رو داشتم متاسفانه به خاطر مشکل مالی مجبور شدم با مدرک فوق لیسانس کلی سابقه تدریس تو دانشگاه منشی یه اموزشگاه بشم البته کنارش یه کلاس تدریس هم اونجا داشتم اولش خیلی برام سخت بود قبول کردن این کار ولی چون اموزشگاه دوستم بود وفکر میکردم جای پیشرفت دارم قبول کردم
    ولی وقتی وارد اونجا شدم هر روز که میگذشت تحمل اون شرایط برام سخت بود مسئول اونجا رفتارش خیلی بد بود جلوی ارباب رجوع ادم خجالت زده میکرد ازت ایراد میگرفت هیچ وقت راضی نبود مدام در حال ایراد گرفتن بود حتی صددرصد کاری درست انجام میدادی اونقدر زیرو رو میکرد تا ایرادی پیدا کنه همش کارمندای قبلیش که مثلا کارشون خوب بود به رخت میکیشید تحقیرت میکرد بارها هم تذکر دادم شما حق ندارین جلوی بقیه اینجوری با من صحبت کنید ولی اصلا اهمیت نمیداد کارمندای اونجا تحصیلاتشون از من پایینتر بود ولی کلی بهشون احترام میزاشت من واقعا احساس حقارت میکردم دچار افسردگی شده بودم همش تپش قلب داشتم توی اون یک سال من بدترین روزای عمرم گذروندم خیلی فشار روحی بهم وارد شد اونم من که کلی غرور داشتم واسه خودم
    اونجا خورد شدم وشکستم بارها خواستم بیام بیرون ولی یاد بدهی ومشکل مالیم که میوفتادم میگفتم بیخیال فعلا تحمل کن ولی واقعا دیدم ارزش نداره شخصیتم اعصابم روح وروانم خیلی مهمتر از پول بود یه ادم با اعصاب خراب وروحیه داغون پول به چه دردش میخوره باید بعدش همه اون پول خرج دوا درمون خودم میکردم خلاصه بعد یه روز همینجوری زدم بیرون دیگه هم نرفتم خیلی طول کشید تا حالم خوب بشه هنوز هم تو یه شرایط خاصی که قرار میگیرم همون استرس وتپش قلب میاد سراغم واقعا صدمه دیدم اون مدت
    به نظرم برای تو هم اصلا ارزش نداره تحمل این شرایط یه روز به خودت میای میبینی نه اعصاب برات مونده نه غروری پول که همه چیز نیست اگه قرار از کاری که انجام میدی هیچ لذتی نبری ودرعوض کلی صدمه روحی روانی هم کنارش بهت وارد بشه اون پول چه ارزشی داره؟
    من حاضر بودم برم جایی کار کنم با حقوق خیلی کمتر در کنارش اگه سختی داشته باشه ولی غرور ادم شخصیت ادم له نکنن بهت بی احترامی نشه واز کارت هم رضایت داشته باشی
    به نظرم هیچ پیشرفتی در همچین کارهایی نیست چون نه رضایتی داری ونه لذتی میبری بهتر خودت دریابی وواقعا اگه نمیتونی تحمل کنی خودت مجبور نکن چون ضرر میکنی


    سلام ممنونم بابت راهنمایی خوبتون. چه خوب! یعنی از اون کار اومدید بیرون؟ کاش منم میومدم بیرون ولی خب کار دیگه ای نمی دونم کی بتونم پیدا کنم! کاش جرات و شهامتش رو داشتم که بیام بیرون و راحت شم. هیچ علاقه و انگیزه ای برای این کار ندارم. خدایا کاش از این کار راحت می شدم. اینقدر دلم برای اون کار قبلی که داشتم تنگ شده .. محیط خیلی آروم و خوبی بود. کار خوب. آدمهای خوب. و ...
    اینجا من از همه پایین ترم. اون 5 روز هم جلوی بقیه همکارا باید چایی رو از آشپزخونه ببرم توی اتاق رئیس و بذارم جلوی مهمونا.
    از روزی هم خجالت می کشم که اقوام و فامیل های نزدیکمون بیان اینجا و من جلوی اونها بیشتر آبروم می ره.
    خدایا چیکار کنم.
    من با خونواده خیلی صحبت نمی کنم درمورد مسائلم. فقط با خواهرم تا حدودی صحبت می کنم. مادرم الان خیلی خوشحاله که من سر کار هستم و اینجا از آشناها هستن. ولی من از درون دارم خورد می شم و خیلی راضی نیستم فقط مجبورم که دارم ادامه می دم و میام سر کار.
    کار خیلی بدی نیستا ولی خب با روحیات من سازگار نیست. من از اینکه جایی باشم که کارم از بقیه پایین تر باشه خیلی احساس حقارت می کنم. دوس دارم بمیرم. سرکار هم فقط دوس دارم زمان زود بگذره که من برم خونه. خیلی توی چشم هستم و اصلاً دوست ندارم. حالا اگه مثلاً اینجا حسابدار بودم یا هم مرتبطه با اونها بودم اشکالی نداشت که توی چشم باشم. ولی خب از اینکه منشی هستم و از همه پایین ترم و توی چشم هستم این منو خیلی عذاب می ده.

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط Ye_Doost نمایش پست ها
    سلام

    اگر نرم افزار 3D max رو بلدید وقت بگذارید نرم افزار unity رو یاد بگیرید.

    سلام. بله. تشکر بابت راهنمایی خوبتون.


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 10:53 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.