ممنون خانم سحر و جناب cry
نود درصد مطمینم میخواد همین بحث رو پیش بکشه.... و البته میدونمم بنده خدا چقدر براش سخته با برخوردهایی که دیدن از ما.
جز خستگی و بی انرژی و از دست دادن ذوق خودم، من کلا با خانوادم سر خواستگارها و کسانی که به من علاقمند بوده اند، مشکل اساسی داشته ام و دارم.
شاید الان اولین حسی که بهم دست داد وقتی پیام دوستمو خوندم، این بود که بی خیال... بیاد که چی؟ میخوان اینو هم مثل بقیه اینقدر مسخره کنن که ادم اصلا نتونه بهش فکر کنه!!!
من کلا نسبت به خانوادم و خواهرام، پوشش ساده تری دارم. اهل ارایش نیستم. خیلی مختصر. خواهرام اصلا به حجاب اعتقاد ندارند و من با اینکه ححابم سفت و سخت نیست، ولی دارم. دوستان من عموما مایه ی مذهبی و اعتقادی دارن و ازنظر خانوادم من با یه مشت امل دوستم. پرستیژ برای خانواده من خیلی مهمه. در صورتی که برای من اینکه توی نگاه طرف پاکی و نجابت ببینم اولین چیزیه که جذبم میکنه.
خب مواردی که خودشون از من خوششون اومده، بیشتر تو مایه ی خود من بوده. یعنی ادمهای نسبتا ساده تر و خاکی تر.
ولی با اصرار من خانواده ام مجوز میدادن که بیان! ولی چه مجوز دادنی؟ الان براتون میگم چند تا برخوردهای خانوادمو:
۱- فقط چون داری اصرار میکنی میذاریم بیان. ولی فقط برای اینکه بیان و برن. حواست باشه حق نداری بعد بگی میخوای بهش فکر کنیا... یادت باشه فقط دارن میان که برن...
۲- مکالمه مامانم با خالم و تعریف کردن خواستگاری که شب قبلش اومده بودن: نه، اینا رو اصلا نمیشه تو فامیل در آورد !
۳- خواهرم و دامادمون رفتن به خانواده طرف شیرینی دادن گفتن شیرینی عقد پو ... برای اینکه بی خیال بشن.
۴- مامانم در جواب تلفن خانواده خواستگار برای پیگیری نتیجه گفت به هم نمیخوریم و ایشالا پسرتون خوشبخت باشه.
۵- چند روز کشیدن تلفن خونه از برق، برای اینکه فلانی که شماره خونه رو گرفته بوده وقتی زنگ میزنه کسی جواب نده و طرف بی خیال بشه.
و.......
اینها هر کدوم مربوط به موردهای جداگانه ای بوده. و همش هم بدون اینکه اصلا نظر من رو پرسیده باشن ... سرخود برای خودشون ...
من برام خیلی سخت میشه بخوام مثلا روی موردی که مامانم به خالم میگه ادم روش نمیشه تو فامیل درش بیاره، بیشتر فکر کنم.... یعنی عملا شرایطی برام ایجاد میکنن که هر چند با نارضایتی، ولی بی خیال بشم!
در این جنبه، من واقعا نمیدونم برای منفعل نبودن باید چی کار میکردم!
یکبار جنگیدم برای خواسته ام، اونم سر قضیه پسرخالم.... که اونم با انواع رفتارهای منفی با خودم و او، باعث شدند اونقدر فشار ایحاد بشه که هر دو ببریم!
شاید من وقتی میدونم نظر خانوادم و شیوه برخوردشون با موردی که مورد پسند خودشون نباشه چجوریه، در مورد این اقا هم کلا تا تهش رو میخونم و یک بی انگیزگی مضاعف به این خستگی و زدگی های اخیرم هم اضافه میشه.
خداییش گاهی که یادم میاد به رفتارهای خانوادم، احساس میکنم با دشمن زندگی کرده ام!
.
.
.
الهه جان.... ممنون
نمیدونم. شاید واقعا نیاز به لطف و نوازش یکی دارم.
ولی خداییش بیا دوست شیم. خیلی دوستت میدارم.











علاقه مندی ها (Bookmarks)