ممنون از ناهید و بینهایت عزیز...
یه جورایی حس میکنم با حرف زدن تخلیه روحی میشم! مخصوصا توی خونه هستم دوست دارم از چیزایی که منو ناراحت میکنه و ازش ناراحتم صحبت کنم،مخصوصا دوست دارم در مورد اشخاصی که در زندگی من هستند (مثل مادرشوهر و پدرشوهر)وبا اونا بیشتر اختلاف نظر دارم تو خونه پیش بابا و مامانم صحبت کنم!
گاهی حرف هایی رو می زنم که ضرورت نداره.اکثر مسائلی که توی خونه اونا میگذره میام تعریفش میکنم چوم از بچگی این مدلی بودم.اما به تازگی فهمیدم حرف زدن های من و صحبت از دیگران هیچ فایده و سودی برای من نداره هیچ حال منو بدترم میکنه و بیشتر وابسته میشم که بازم بگم و اگه نگم انگار بار بزرگی توی ذهنم هست.
انگار به گفتن و گفتن معتاد میشه آدم،با اینکه بعد گفتن بر تنش آدم افزوده میشه اما آدم دوست داره بگه.چون گفتن عیب دیگران(عیب از نظر من نه آنچه واقعا عیب باشه) یه جور قصد ناخودآگاه برای مجازات دیگران هم هست!!!دیگرانی که دست آدم بهشون نمیرسه.
بعد جالبه دوست ندارم بحث و گفتگو تموم بشه! شاید این نشون میده من نیاز دارم از درون خالی بشم اما راهشو بلد نیستم.گاهی به نوشتن روی می آرم که خیلی عالیه و جواب گرفتم اما نمی دونم واقعا چطوری سکوت کنم و ازین کارم لذت ببرم!
با تشکر![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)