سلام
ممنون از نظرات خوب شما دوستای خوبم...
الان چندروزه که دارم روی خودم کار میکنم و قبل حرف کمی مکث و فکر میکنم...موضوعی از ذهنم می گذره و میگم این گفتنش چه دلیلی داره!؟
مثلا موقعی که با مادرشوهرم دیروز داشتیم توی آشپزخونه افطاری درست می کردیم من هم بخشی از کارا رو قبول کردم تا به مادرشوهرم کمک کنم...
این وسط با هم گفتگوی خوبی هم داشتیم اما هروقت سکوتی حاکم میشد همش احساس می کردم الان باید سوالی بپرسم؟!! یا از غذاها بگم!! یا از غذایی که درس کرد تعریف کنم!!!
همش حس می کردم حرفی باید زده بشه....و می دونید این جور وقتا ذهن برای ایجاد کردن گفتگو دست به کار میشه نه به سبب نیاز و ضرورت بلکه برای فرار از سکوت...
می خوام بدونم چرا نمی تونم در سکوت از این همکاری لذت ببرم و نیازی نبینم که سکوت رو بشکنم؟(مگر ضرورت پیش بیاد)
چرا سکوت برام تشویش خاطر میاره و ذهن منو آشفته میکنه تا هرچه زودتر مکالمه ای ترتیب بدم؟ واضحه در این شرایط کیفیت مکالمه و حرفام پایین میاد!








علاقه مندی ها (Bookmarks)