دقیقا میفهمم چی میگین
من الان میخوام برم بیرون کاریرو انجام بدم ولی تنهایی نمیتونم و یه حس عجیب جلومو میگیره
بحث همین رانندگی که میگین من واقعا باهاش درگیرمة، با اینکه رانندگیم خیلی خوبه ولی اصلا نمیتونم رانندگی کنم دقیقا بهمون دلیل ترسهایی که حتما میشناسین
بحث حرفا رو ادم توی خدمش نگه میداره واقعا یه عذاب بود واسه من و برای کوچیکترین برخوردها که نمیتونستم حرفو بزنم روزها درگیر بودم
ولی کامل این مسئله رو حل کردم با خودم و الان اصلا از این لحاظ مشکلی ندارم و هرکسی جلوم باشه چه ناراحتی چه عصبانیت چه حرف منطقی داشته باشم بروز میدم و دیگه مثل قبل نیستم بعدش بیام با خودم اینو میگفتم خوب بود چرا اونو نگفتم
از نظر من از چیزای خیلی کوچیک باید شروع کنین تا مغز ادم عادت کنه و بفهمه که نه میشه کاری کرد و مشکلی پیش نیاد
مغز ما چون توانایی بالای در تجزیه و تحلیل داره و این هوش باعث میشه کوچیکترین چیزها رو از صدها بعد بررسی کنه و همین باعث میشه یه انرژی وحشتناک گرفته بشه و دیگه توانیی برای انجام کار اصلی باقی نمونه
مثلا برای خرید یه لباس حتی یه تار نخ رو میبینم و همین باعث میشه نتونیم انتخاب کنیم
بخاطر همین از چیزای خیلی کوچیک باید شروع کرد و این تجزیه و تحلیل رو کنار گذاشت
مثلا میرین خرید تمام تمرکز روی این بزارید که چیزی خوشتون اومد بخرین و اصلا به افکار اینکه فروشنده داره گرون میده جنسش اضلی نیست بهم میاد یا نه اجازه ندین بیاد توی مغزتون
فقط باید مشکلات رو شناخت و باهاشون از کم مقابله کرد تا کم کم ریشه رو خشکوند
هرچند شاید همون مشکل یا همه یا هیچ هم که در ما هست سد راه باشه ولی میشه باهاش مقابله کرد
مشکل ارتباط با جنس مخالف و رابطه عاطفی هم چون ما شخصیت وسواسی داریم هم از خودمون انتظارات زادی داریم هم از طرف مقابلمون و این باعث میشه نتونیم رابطه درستی بر قرار کنیم
از نظر من بهتره ما توی مغزمون کاری کنیم که وارد رابطه جدی نشیم و فقط رابطه سطحی داشته باشیم
یعنی فقط به رابطه این دید رو داشت که فقط برای گذران وقت و لذت برن از وجود همدیگه هست و لازم نباشه ما ضعف و اشتباهات خودمون و طرفمون رو جدی بگیریم








علاقه مندی ها (Bookmarks)