نقل قول نوشته اصلی توسط Estaf نمایش پست ها
در مورد اضطراب اگه واقعا شدیده شاید راهی بجز دارو نباشه که واقعا تاثیر داره و نباید قطع کنی مصرف دارو رو
ولی راهای دیگه رفتار درمانی و شناخت درمانی هم هست واقعا تاثیر داره اگه درست جلو بری

در مورد اعتقادات از نظر من یکی از مشکلات ما ریشش در همینه
چون ما چیزایی رو فهمیدیم که با اطرافمون تطابق نداشته و همه ادمای دیگه چیزی دیگه بهمون گفتم همین بهمون استرس وارد کرده
من خودمم همین مورد تا جایی رفتم که به مجنون بودن خودم رای داده بودم و همه چیزو ول کردم چون دیگه خودمو رها شده ته جهنم میدیدم
ولی وقتی منابع برای جواب سوالم پیدا کردم داستان خیلی فرق کرد
وقتی دیدم نه تنها من مجنون نیستم بلکه از خیلیها بیشتر فهمیدم و حقایقی رو درک کردم که دیگران درک نکردن
همین باعث شد استرس و احساس بدم از بین بره و بجاش اعتماد به نفسم هم بالاتر بیاد و همه جا اعتقادم رو بگم بدون اینکه نگران چیزی باشم

خیلی خوبه که اوقاتتون رو پر میکنین همین خودش مفیده
ولی یه پیشنهاد که من دارم اینه هر مدت که میگزره یه تقییراتی توی سبک زندگیتون بدین
از چیزای کوچیک تا بزرگ فرقی نداره فقط این مهمه شرایط رو تغییر بدین تا این استرس از چیزهای نو، جاهای نو، ادمهای نو کمرنگ بشه
قبلا فک میکردم اضطرابم عادیه بالاخره خوب میشه اما الان میگم بدون دارو امکان نداره بتونم غلبه کنم چون حالتای جسمیش اذیتم میکنه از طرفی فک کنم دارو به تنهایی هم موثر نیس باید یه چیزاییو تغییر بدم. این دکترم قبول ندارم رفتم دیروز جای دیگه نوبت گرفتم فقطم هفته ای یکی 2 روز میاد مطب امیدوارم موثر باشه..... 3 سال تحمل کردم سال اول فقط 2 3 بار تو سال حالم خیلی بد شد اونم خیلی شدید مثلا یادمه امتحانای پایان ترمم بود به حدی استرس داشتم و حالم بد بود با یه وضع بدی میرفتم سر جلسه اونزمان مصادف شده بود با یه مشکل عاطفی که پیدا کرده بودم واقعا بهم فشار اومد 2 هفته همین وضع بودم اونموقع حتی به خانوادمم چیزی نمیگفتم! همش تو اتاقم گریه میکردم پیش خودم چند روز پشت هم هیچی نخورده بودم یعنی نمیتونستم. اصلا نمیتونستم بخوابم ازخوابیدن هم میترسیدم چون همش کابوس بود 100 بار میپریدم. زمان که گذشت حالم بهتر شد فک میکردم خوب شده حالتام
تا اینکه هر مشکلی پیش میومد حالت تهوع شدید داشتم و اینکه همچنان بدتر شدم تا سال آخر که مزمن شده یعنی بدون هیچ دلیلی حالم خرابه حوصله ندارم ... از اول حالتامو جدی نگرفتم ...
فشاری که اونموقع بهم وارد شد الان داره خودشو کامل نشون میده

یه سری باورایی دارم نسبت به آدما و طرز زندگی که اگرم به کسی بگم نمیفهمه یا اصلا جدی نمیگیره
تو روابطم با همه همیشه یه حدی دارم اگه فراتر بره اذیتم میکنه ... شاید بعضی مواقع اصلا خوب نباشه این دیوار چون به ضررمه ارتباطمو محدود میکنه ...
دلم میخواد آدمایی که باهاشون هستم مثه خودم فکر کنن ... کلا ادم عاطفی هستم ولی تو تصمیم گیریام همیشه از منطقم استفاده کردم چون راه منطقیو میتونستم تشخیص بدم واسه همین خیلی خودمو سرکوب کردم .
این خلاء عاطفی اذیتم میکنه دوس دارم کسی باشه که حساسیتامو سخت گیریامو درک کنه، اما فک کنم باید تو خودم اول پیداش کنم اعتمادبه نفسمو بالا ببرم
خیلی دلم میخواد مثه بقیه جوونا بیخیال باشم .... همش دارم سعی میکنم خودمو به اون راه بزنم حرف دلمو نمیزنم
و دقیقا حرفتون درسته از تغییر میترسم
دلم میخواد هر جور دلم میخواد زندگی کنم واسه خودم باشم اما نمیتونم
هم تو خودم نیاز به کسیو حس میکنم هم اون آدم نیس و با آدمای دیگم کنار نمیام
تو خیالات زندگی میکنم همش
خیلی بحثم پراکنده بود ببخشید نمیدونم فهمیدین چی گفتم یا نه