امشب یه جرقه زده شد که ربطی به تمرین ها نداشت... اگه محو نشه، همه چی در سطح گسترده تری نظم پیدا میکنه و روشن میشه... و این تمرین ها عملا بدون استفاده میشن.
و اما گزارش امروز:
حبس کردن تنفس رو هر دو ساعت انجام دادم. و یه ذره هم رنگ ها رو تونستم تجسم کنم. البته یه سرسوزن.
ولی پیاده روی رو انجام ندادم، تنبلی کردم و خودم رو توجیه کردم که به اندازه کافی ورزش کردم!!
اما به جاش حسابی موسیقی بی کلام گوش دادم... لک لک شدم، زنبور شدم، روی گل های فرش یه نوع رقص لک لکی و زنبوری کردم که کلی بهم چسبید!
شلوغی ذهنم هم تا شب ادامه داشت. البته شلوغی آزار دهنده ای نبود. یعنی حس منفی یا ستیزه ای تو ذهنم نبود. به هرحال فقط شب برای یه مدت متوقف شد.
منتقد درونیم هم حالش خوب بود و نیازی به کش نداشت!
تمرین های آقای اس سی آی همینا بودن دیگه، درسته؟ پس در مجموع میتونم از 100 به خودم 40 بدم.
اما کاریکه علاوه بر تمرین های آقای اس سی آی دارم انجام میدم و خیلی دوستش دارم، تنفس هست...
این رو هم هر دوساعت، دو دقیقه انجام دادم. نه اینکه روی همش تمرکز داشته باشم، اما در مجموع برام لذت بخشه. قبل از خواب هم 20 دقیقه انجامش میدم.
خنکی نفسم رو تا کف پام حس میکنم... انگار بین سلول هام یه فاصله ای هست، نفسم ازشون عبور میکنه و تو همه بدم پخش میشه.
فکر میکنم این بعلاوه ی رقص پرنده ها که امروز به ذهنم رسید، برای من کافی هستند، اما چون دوره ی تاپیک آقای اس سی آی رو شروع کردم، نیمه کاره رهاش نمیکنم. و هر دو رو در کنار هم انجام میدم. هرچند امروز به این نتیجه رسیدم که اون تمرین ها برای شرایط دیگه ای بود، نه برای من که در آرامش هستم.
راستی امروز برای مدیتیشن سرچ کردم. زیاد مطالعه نکردم، اما برام جالب بود تو یکی از مقاله ها نوشته بود سه نوع مدیتیشن هست، و یکی از این سه نوع رو من سالها پیش کشف کرده بودم... و خیلی هم ازش استفاده کردم... اون زمانا اگه بهم میگفتن کس دیگه ای هم بهش پی برده، چقدر برام عجیب بود... فکر نمیکردم انسان دیگه ای هم روی این سیاره به اینجور چیزا فکر کنه...
خب دیگه چیزی نمونده؟ آهان فقط اینکه جواب این سوال رو هم تا حدودی پیدا کردم، یا بهش نزدیک شدم:
===========
یه نکته هم در مورد ذهن سطحی: اینکه حتی اگرم شلوغ باشه، مهم اینه که تو شلوغیاش خطای شناختی رخ نده... یعنی حواسم باشه که رخ نده... اونوقت دردسر درست نمیشه.
و در مورد کاربردش: اینکه ما میتونیم اشیاء یا چهره ها رو پیدا کنیم یا به خاطر بیاریم، از کاربردهای ذهن سطحی هست... همه چی رو میریزیم وسط، و با نگاه کردن بهشون، اون شی ء گم شده، یا چهره ی فراموش شده رو ردگیری میکنیم...
ذهن سطحی در شرایط خاصی که برامون پیش میاد، باید شلوغ بشه، اما مهم اینه که بعدش آروم بشه... و شلوغیش همینطور دامنه دار نشه...
===================
شب بخیر.![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)