
نوشته اصلی توسط
farzad122
البته باید اضافه کنم که
اون اوایل می خواست با خواهرش (که متاهل هم هست) درباره رابط مون صحبت کنه. من مخالفت کردم
دلیلم، هم این بود که با توجه به این که ایشون دانشجوی شهر ما هستن( من تو زادگاه خودم ساکن نیستم)(البته ما علاوه بر این که با هم همشهری هستیم، فامیل دور هم هستیم، حتی نام خانوادگی ما هم یکی هست)یعنی پیش خانواده نیستن نکنه خواهرشون احساس کنه که مبادا خواهرش از این رابطه دچار مشکل بشه (منظورم این که ایشون منو که نمی شناسن مطمئنا شاید فکر کنن که آدم ناتویی باشم و قصد دوستیم غیر انسانی باشه) اونوقت واسه این که مبادا خواهرشون دچار دردسر بشه قضیه رو به کل خانواده بگن و علاوه بر این که واسه خود این دختر خانم بدمی شد و اعتماد خانواده به ایشون از بین می رفت من هم کلا زیر سوال می رفتم. البته بیشتر نگران اون بودم تا خودم.
الان که فکر می کنم میگم کاش اجازه می دادم با خواهرش مطرح می کرد.
شاید هم گفته و ایشون قانعش کرده که این رابطه رو قطع کنن( چون یه دفعی شد. حتی صبح اون روز هم با هم صحبت کردیم اما یه دفعه غروب برگشت اون حرف رو زد)
من خودم هم دیدارم رو (البته نه به صورت کاملا صادقانه) به مادرم گفتم و آمار خانوادشو در آوردم چون خودم اصلا پدر و مادرشون رو نمی شناختم به مادرم یه جوری گفتم که متوجه قضیه نشد اما خانوادشون رو تایید کرد که آدمای خوبی هستن و ............
بنده از شما سوال کردم علت شک تون نسبت به اون خانم چی بود؟؟ چرا بهشون ابراز احساسات کردید؟؟؟و البته تا چه حدی ؟؟؟
روابط پنهانی در هرصورت برای این دختر خانم مناسب نبود و شما باید اجازه میدادید با خواهرشون صحبت کنند. ایا هنوز هم میخواید با ایشان وارد مرحله شناخت برای ازدواج شوید؟؟؟
فرو افتادن در مقابلِ خدا ؛ تنها راه برخاستن است …
علاقه مندی ها (Bookmarks)