سلام، ممنون این سوالها ممکن بود بعدا هم پرسیده بشه هرچند تو تاپیک قبلی هم فکر کنم بعضیاش رو جواب دادم.
22 سال دارم و مدرک تحصیلیم کارشناسی نرم افزار هست. از بچگی و کلا اون خجالت های اولیه تو من بروز کرد و من قبلا فکر میکردم فقط کمرو هستم ولی بعدا دیدم هرجا یا هر موقعیتی که برام جدیده میخوام واردش بشم اضطراب دارم و این قطعا نمیتونه یه چیز عادی باشه و با سرچ کردن تو اینترنت فهمیدم این بیماری اسمش فوبیای اجتماعیه که باید حتما درمانش کرد وگه نه تا آخر عمر با آدم هست. الان هم صد در صد مطمئنم که این بیماری رو دارم چون گفتم حتی خجالت میکشم برم بیرون و یه آدامس بخرم حالا نه اینکه نمیتونم، انجام دادم ولی هر دفعه برام قبلش استرس داره ضمنا اگه کسی مثلا یه جنسی رو بهم گرون بندازه عمرا بتونم برم پسش بدم حرف زدن واسم مشکله.
والا من تا الان یکی از دوستام رو بیشتر از بقیه قبول داشتم که اونها رو هم از دست دادم بخاطر این بیماری و من یه فرد ضعیف و بدون اراده خطاب شدم جلوی اونها. تا قبل از این اتفاق ما سر بقیه مسائل همدیگه رو خوب میفهمیدیم.
والا نمیدونم کی منو از همه بیشتر دوست دارم یا اصلا دوست داشتنی وجود داره یا نه ممکنه ظاهری باشه این دوست داشتن نشئت گرفته از خودخواهی شخصی اون فرد و تا الان کسی که بیاد با احترام گذاشتن به این وضعیت بدی که توش هستم به من کمک کنه سراغ نداشتم.
والا خاطرات تلخ و شیرین هم زیاده یادم نمیاد فکر میکنم بدترین خاطرات زندگیم که هر چندوقت یکبار هم تکرار میشه همین باشه که خونواده وضعیت روحی منو نادیده میگیرند و بجای کمک کردن به من مسخرم میکنن و به قول معروف میرن تو جاده خاکی و سعی در توجیه این مشکل میکنند. از جمله خاطرات بد هم متاسفانه مشکلات جسمی بوده که تا حالا واسه مادرم تو زندگیم پیش اومده و من سر اونا خیلی ضربه خوردم تا جایی که ممکن بود خدای نکرده مادرم رو از دست بدم و ضمنا اینو بگم که اگه سایه اون حتی یه ثانیه بالای سرم نباشه اصلا زندگی کردن برام ممکن نیست بنابراین وابستگی هم زیاد شده از بچگی و اینم یه عامل واسه تشدید فوبیا من باید مستقل باشم ولی نمیتونم باور کنید سخته. خاطرات شیرین هم روزهایی بوده که با دوستای دانشگام قبلنا بیرون میرفتیم و برای یک روز هم که شده من احساس بدی نداشتم به طور کلی هر موقع که تو یه جمع اجتماعی قرار بگیرم که همه با هم صمیمی هستیم و همدیگه رو خوب درک میکنیم اون بزرگترین چیز تو زندگی من هست. ضمنا بگم که وضعیت مالی ما هم اصلا خوب نیست تو تاپیک قبلی هم گفتم و اگه شاید حداقل این مشکلو نداشتم به پشتوانه سرمایه و قدرت مالی اعتماد به نفسم هم خود بخود قوی میشد و این مشکلات هم برطرف میکردم حداقل یه خونه مستقل میگرفتم و جدا میشدم حاظرم سختی هاش رو تحمل کنم البته بعد از رفتن پیش یه روانشناس خوب تا بگه دقیقا چطور برم جلو تو زندگیم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)