به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 15

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 22 شهریور 94 [ 13:11]
    تاریخ عضویت
    1391-8-11
    نوشته ها
    14
    امتیاز
    2,246
    سطح
    28
    Points: 2,246, Level: 28
    Level completed: 64%, Points required for next Level: 54
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    9

    تشکرشده 19 در 12 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط sinéad نمایش پست ها
    شما شرایطتون خیلی واضحه، شما social anxiety disorder (اختلال اضطراب اجتماعی) دارید و شاید کمی حالت avoidant personality disorder (اختلال شخصیتی اجتنابی). خبر خوب اینه که درمان این دو شبیه همدیگه است. مادر شما هم این اختلالات رو نشون می ده تا حدی و این مشکل ها می تونه ریشه ارثی داشته باشه.

    معمولا یک روانشناس با شما صحبت خواهد کرد و شاید با هیبنوتیزم ریشه مشکلات شما رو که احتمالا در کودکی هم هست رو پیدا کنند و نوع تفکر و نگاه شما به این قضایا رو تغییر بدند. معمولا اگه شدت مشکل شما شدید باشه با دارودرمانی (احتمالا ssri) نتیجه خیلی خوبی می تونید بگیرید و چندین و چند داروی دیگه هم هست که می تونند به شما کمک کنند برای همین اصلا نگران نباشید، این مشکلات شما کاملا قابل حل هستند.

    مشکل بعدی شما نداشتن حرمت نفس (self-esteem) هست تا نداشتن اعتماد به نفس (که معمولا از اون نتیجه گرفته میشه). این رو هم با روانشناستون در میون بگذارید بهتون می تونه کمک کنه.

    شما باید خودتون رو مثل شخصی ببینید که دست یا پای شکسته داره و باید بره دکتر تا خوب بشه، تا وقتی کمک حرفه ای نگیرید این مشکلات حل نمیشه و احتمالا با گذشت سن می تونه تاثیرات منفی بدتری هم داشته باشه. من این توضیحات رو دادم تا ببینید این مشکلات کاملا قابل حل هستند. به این فکر کنید که 10 سال دیگه اگه این کار رو بکنید پشیمان خواهید بود که چرا 10 سال زودتر مشکلتون رو حل نکردید و 10 سال جوونیتون با دست و پای شکسته زندگی کردید در حالی که می تونستید درمان بشید. اگه پدر و مادر حاضر نیستن شما رو ببرند دکتر، خودتون باید برید حتی اگه شده به تنهایی.

    چند سوال:

    سن شما (آیا همین 69 سال تولدتونه؟):
    جنسیت:
    تعداد فرزندان در خانواده (و سن ها):
    سابقه اختلالات شخصیتی و روانی در خانواده دور و نزدیک:
    کودکی راحت و آسوده ای داشتید (قبل از 8 سالگی):
    آیا نگران قضاوت دیگران درباره خودتون هستید؟
    ممنون از راهنماییتون منم همونطور که گفتم متوجه هستم این مشکل رو دارم و با اینکه دوست داشتم یه فرد اجتماعی باشم ولی نتونستم استارت بزنم واسه تغییر و پیش یه روانشناس برم ضمنا تو شهر ما که یه شهر کوچیک هست فکر نمیکنم یه روانشناس خوب پیدا بشه که بتونم روش حساب کنم حتما میتونه این مشکل رو حل کنه حالا شاید به حساب منفی نگری اینو بزارید که به هر حال باید از هر امکاناتی استفاده کرد واسه درمان ضمنا متاسفانه من نمیدونم اصلا کدوم روانشناس اینجا کی هست آدرسش کجاست کسی رو هم سراغ ندارم بهم کمک کنه همونطور که گفتم با مادرم مطرح کردم اینقدر مسخره و سرکوب شدم که گفتم غلط کردم حس خیلی بدی بهم دست داد اون لحظه اما حق با شماست حتی کسی هم با من همراه نشه من خودم باید واسه خودم تصمیم بگیرم نمیدونم چطوری باید شروع کنم و برم بیرون همه اینها شاید از دید یه آدم عادی اصلا چیزی به حساب نیاد ولی باور کنید واسه من یه کابوسه حتی این مسافرت رو هم میخواستم تنهایی برم خودم به هر نحوی حاظر بودم همزمان با ترسی که تا حد جنون دشاتم با اینکه میدونستم راهم چطوریه بلد اما با ممانعت از سوی خونواده مواجه شدم و ضمنا بخاطر اینکه از استرس و اضطراب مشکلی واسه مثلا واسه مادرم یا برادرم پیش نیاد نتونستم اینکار رو بکنم و سر این مسائل بارها تا حد مرگ هم با هم دعوا کردیم اونا به من هیچ اجازه ای نمیدن تا یه حرفی هم بزنم همه صداشون میره بالا اینقدر فریاد میزنن سر من که از گفته خودم پشیمون بشم و این مشکل از بچگی هم بوده اینقدر زجز کشیدم و منو کشیدن پایین که به این روز افتادم. متاسفانه بعضی خونواده ها و پدر مادرها اینطورین و هیچ فکر نمیکنن با اینکارهاشون بزرگترین جنایت رو در حق بچشون میکنن تو اینده.

    بگذریم حتی همین امروز هم دیره واسه درمان یعنی میتونستم خیلی زودتر از اینها حالم بهتر بشه با رفتاردرمانی ها و تا الان خیلی جلسات مشاوره رو رفته باشم ولی واسه شروع قدرتشو ندارم اگه یه نفر بتونه منو یه جلسه پیش یه مشاور خوب ببره و حرفام رو بهش بزنم دیگه هرچی اون بگه من انجام میدم و از اون به بعدش هم چشمم به کمک کسی نیست همونطور که خودتونم اشاره کردید مثل یه فرد دست و پا شکسته که همون اولش که خورده زمین که نمیتونه خودش بلند شه باید یکی کمکش کنه ببرش دکتر من اصلا هم از آوردن اسم روانشناس و دکتر و این حرفا خجالت نمیکشم چون داشتن مشکل و درمان نشدن به مراتب خجالت آورتره.

    در مورد سوالاتتون سال تولدم بله 69 هست، سابقه اختلالات خانوادگی که زیاده ولی نمیدونم هرکس یه جور مشکل داره ولی تا حالا کسی مثل خودم خجالتی باشه رو فقط تو پدرم دیدم و من فکر میکنم این خجالتی بودن پدرم به بدترین حالت ممکن در ترکیب با ترسهایی که مادرم داشته به من ارث رسیده دستشون هم درد نکنه واقعا !! به هر حال ژنتیک در درجه اول عامل اصلیه. ضمنا برادرم هم غیبتش نباشه ولی کلا یه آدم عصبی و حواس پرت هست روزی نیست که سر هرچیزی جنگ و دعوا به پا نکنه تو خونه. یه سره از منم طلبکاره من حتی گفتم اجازه رانندگی هم ندارم اینقدر تو روی من وایمیسن و چرت و پرت تحویلم میدن که دیوونه میشم میکشم کنار راستش قدرت بحث کردن هم ندارم چون از بچگی هرچی حرف زدم به جایی نرسیدم صحبت کردنم دیگه مشکل پیدا کرده.

    دیگه جنسیت که خودتون باید بدونید از اسمم مشخصه دیگه :d تعداد فرزندان هم فقط من و برادرم هستیم که اون 6 سال از من بزرگتره و این اختلاف سنی هم یه نوع تبعیض از بچگی بین من و اون بوجود آورد البته طبیعتا کسی ادعا نداره و مادرم میگه هر دوتاتون رو یه جور دوست دارم ولی خب دیگه آدم چیزی که می بینه رو که نمیتونه انکار کنه ضمنا من تو درس و اینا تو الان موفق بودم حتی یکبار تجدیدی سر هیچ درسی چه از بچگی یا انشگاه نداشتم در صورتی که برادرم اینقدر کند ذهن هست حالا دوست نداشتم اینو بگم ولی تا الان بزور معلم اومده بالا و دانشگاه رو هم نتونست ادامه بده اما چیزی که خوب داره پر رویی و رک بودن هست که من اگه از این لحاظ اینطوری بودم شاید این وضعیتم نبود.

    همیشه هم نگران قضاوت دیگران از خودم هستم تو پست اول هم توضیح دادم دقت میکردید. یه حرفی که میخوام حتی تو چت بزنم دو ساعت باید فکر کنم چی بگم نکنه طرف مقابل به نظرش ده درصد ناخوشایند بیاد مثال بود این تو همه چیزها اول راحتی مخاطب رو در نظر میگیرم تا خودم اگه من اون راحت باشه منم راحتم و بالعکس اینم باز یکی از علائم فوبیاست همه هم میدونن.


    نقل قول نوشته اصلی توسط bird.1 نمایش پست ها
    اول اينكه به خاطر بدست آوردن مدرك ليسانس تبريك ميگم.من يك داستان واقعي ميگم شايد كمك كننده باشه.يك دخترو سراغ داشتم كه تو خانوادش به خاطر كمبوداش نسبت به بقيه وتحقير گاهو بيگاه ديگران حتي جرات نداشت بگه دوست ندارم كارهاي ديگراعضائ خانواده رو انجام بدم.اونقد ضعيف بود كه همه ازش سوء استفاده ميكردن.سالها بااين قضيه كنار اومده بود وتصوير يك آدم تنبل بدبخت بي اراده مفلوك ترسو ...از خودش توذهنش بود.فكر ميكرد خدا دوسش نداره وگرنه اينقد بدبخت نبود.روزها وشبها گريه ميكرد تا كسي به دادش برسه.خودشو زندگيشو وقف ديگران كرده بود.بدون اينكه كسي ازش تشكر كنه.مثل شما جرات يك آدامس خريدن نداشت.از معلماش كتك ميخورد اما باز جرات نداشت به خانوادش بگه.چون تو خانواده هم از پدرش كتك ميخورد...عاشق خواستگارش شد .اين بار نظرشو خواستن اما باز جرات نكرد بگه بله چون فكر ميكردنبايد نظر بده.از دستش داد.22سالش شد...يك روز در اوج گريه با خودش گفت مگه همه براي خودشون زندگي نميكنن؟مگه همه مثل من احساس بدي دارن؟پس چرا من بايد درخدمت ديگران باشم وكوچكترين احساس رضايتي نداشته باشم؟نميدونست اين حسيه كه مدتهاست باهاشه اما اينقدر غرق كارهاي ديگران شده بود كه احساسش جرات بروز نداشت.به خودش گفت من كي هستم؟من چرا زنده ام؟اگه فقط براي ديگران خلق شدم پس چرا بقيه مثل من نيستن؟شروع كرد...از خدا خواست چون تنهاست كمكش كنه.اول از مشاور تلفني شروع كرد.هرچقدر ميتونست در مورد مسائلش ميگفت...هر وقت با مشاور صحبت ميكرد انرژي دوباره اي براي مبارزه با احساسات ورفتارهاي اشتباه گذشتش پيدا ميكردوسعي ميكرد تا جاي ممكن همه اون كارهارو انجام بده...سخت بود چون همه خدمتكارشونو از دست داده بودن وبايد خودشون كارهاشونو انجام ميدادن پس اعتراض ميشد.(پرروشدي.باكي حرف زدي كه جراتت زياد شده؟)تلفن ممنوع.بيرون ممنوع.بااينكه از همه نظر به دخترشون اطمينان داشتن.اون ادامه داد ومبارزه كرد.8سال بعد اون دختر به همه آرزوهاي دست نيافتش رسيد وخانوادش ميگن الان خوبي.خدا بي نهايت مهربونه فقط باورش كني كافيه.
    ممنون این قضیه که تعریف کردید تا حد زیادی با یکم تغییرات مشابه روند زندگی من بوده به قول معروف اینقدر از بچگی تحقیر شدیم و جرات انجام کاری بهمون ندادن که اینطوری شدیم البته به نظر من کاملا بخاطر شخصیت فرد هست که اینطوری میشه مثلا من یه آدم آروم و بی سر و صدا بودم که میدون دادم واسه این مشکلات که تو من بوجود بیاد در صورتی که خیلی بچه ها از همون اول میزنن تو دهن هرچی مشکله و بعدا هم یه آدم موفق ازشون در میاد حالا پدر یا مادر و الی آخر میخوان خوششون بیاد یا بدشون بیاد براشون مهم نیست.

  2. کاربر روبرو از پست مفید ali1369 تشکرکرده است .

    Parsa-MB (دوشنبه 28 دی 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: سه شنبه 02 مهر 92, 00:43
  2. معرفی ودانلودكتب روانشناسی کاربردی درحوزه تغییرات فردی،خودشناسی
    توسط مدیرهمدردی در انجمن معرفی کتب روانشناسی
    پاسخ ها: 18
    آخرين نوشته: دوشنبه 06 دی 89, 14:43
  3. +کسی که دوسش دارید؟یا کسی که دوستون داره؟
    توسط محمدرضا در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: شنبه 31 فروردین 87, 09:08
  4. +کسی که دوسش دارید؟یا کسی که دوستون داره؟
    توسط محمدرضا در انجمن ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: سه شنبه 02 بهمن 86, 15:25

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 02:38 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.