اول اينكه به خاطر بدست آوردن مدرك ليسانس تبريك ميگم.من يك داستان واقعي ميگم شايد كمك كننده باشه.يك دخترو سراغ داشتم كه تو خانوادش به خاطر كمبوداش نسبت به بقيه وتحقير گاهو بيگاه ديگران حتي جرات نداشت بگه دوست ندارم كارهاي ديگراعضائ خانواده رو انجام بدم.اونقد ضعيف بود كه همه ازش سوء استفاده ميكردن.سالها بااين قضيه كنار اومده بود وتصوير يك آدم تنبل بدبخت بي اراده مفلوك ترسو ...از خودش توذهنش بود.فكر ميكرد خدا دوسش نداره وگرنه اينقد بدبخت نبود.روزها وشبها گريه ميكرد تا كسي به دادش برسه.خودشو زندگيشو وقف ديگران كرده بود.بدون اينكه كسي ازش تشكر كنه.مثل شما جرات يك آدامس خريدن نداشت.از معلماش كتك ميخورد اما باز جرات نداشت به خانوادش بگه.چون تو خانواده هم از پدرش كتك ميخورد...عاشق خواستگارش شد .اين بار نظرشو خواستن اما باز جرات نكرد بگه بله چون فكر ميكردنبايد نظر بده.از دستش داد.22سالش شد...يك روز در اوج گريه با خودش گفت مگه همه براي خودشون زندگي نميكنن؟مگه همه مثل من احساس بدي دارن؟پس چرا من بايد درخدمت ديگران باشم وكوچكترين احساس رضايتي نداشته باشم؟نميدونست اين حسيه كه مدتهاست باهاشه اما اينقدر غرق كارهاي ديگران شده بود كه احساسش جرات بروز نداشت.به خودش گفت من كي هستم؟من چرا زنده ام؟اگه فقط براي ديگران خلق شدم پس چرا بقيه مثل من نيستن؟شروع كرد...از خدا خواست چون تنهاست كمكش كنه.اول از مشاور تلفني شروع كرد.هرچقدر ميتونست در مورد مسائلش ميگفت...هر وقت با مشاور صحبت ميكرد انرژي دوباره اي براي مبارزه با احساسات ورفتارهاي اشتباه گذشتش پيدا ميكردوسعي ميكرد تا جاي ممكن همه اون كارهارو انجام بده...سخت بود چون همه خدمتكارشونو از دست داده بودن وبايد خودشون كارهاشونو انجام ميدادن پس اعتراض ميشد.(پرروشدي.باكي حرف زدي كه جراتت زياد شده؟)تلفن ممنوع.بيرون ممنوع.بااينكه از همه نظر به دخترشون اطمينان داشتن.اون ادامه داد ومبارزه كرد.8سال بعد اون دختر به همه آرزوهاي دست نيافتش رسيد وخانوادش ميگن الان خوبي.خدا بي نهايت مهربونه فقط باورش كني كافيه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)