ما هر دومون جزء نخبگانیم متاسفانه.... درد همه رو درمان می کنیم اما در درمان درد خودمون آخر بی کفایتی هستیم... الان دیگه بعد از سه سال گذشت زمان بالای سی سال هستیم و پدر و مادر هر دومون سنشون بالاست سعی کردیم هیچ فشار مالی بهشون نیاریم هر دومون مستقل از خانواده زندگی می کنیم. هیچ کدوممون کسی نداشتیم بتونیم روش حساب کنیم. وقتی بر می گردم به زندگیم نگاه می کنم می بینم همیشه یا درس خوندم یا کار کردم! اونم همینطور! می خواستم بعد عاطفی زندگیمو باهاش سر و سامان بدم... اما احساسم اینه دست و پای بیهوده زدم... دوستش دارم اما توی این شرایطی که هر چی صبر میکنم نه تنها بهتر نمیشه هر روز بدتر از دیروز میشه ... از دست خودم عصبانی هستم!!!! چرا مثل یک ادم بی دست و پا باور داشتم عشق ارزش جنگیدن داره! چرا به یه چیز منقرض شده ای به اسم تعهد و وفاداری معتقدم؟ چرا اینقدر خلم که فکر می کنم میشه کسی را بی دریغ دوست داشت و اون ادم نابودت نمی کنه!

- - - Updated - - -

مرسی از نظرتون
1. آغاز آشناییمون در یک کنفرانس علمی داخل کشور بود.
2. سه خصوصیت خوبش: مهربان است. جذاب است. با خانواده من خیلی عالی رفتار میکنه. شخصیتش توی خونه بسیار خوب است. با من توی کارهای خونه همکاری می کنه.
3. سه خصوصیت بدش: مغروره. بیش از اندازه طبیعی کار می کنه. جزئیات کارهاشو پنهان میکنه و میگه ادم فقط نتیجه را اعلام می کنه اونم وقتی مطمئن باشه.
4. خانواده هامون صد در صد موافق هستن.
5. بله ما با هم رابطه داشتیم ولی این چیزی نیست که کسی توی موقعیت من بخواد به خاطرش بقیه زندگیشو با مردی بگذرونه که می گه از من خاطره خوبی نداره! من بالای سی سالمه الان و به عنوان یک دختر مجرد می توانم سرپرستی یک دختر بچه را از بهزیستی بپذیرم و زندگی خانوادگیمو اونطوری تعریف کنم.

- - - Updated - - -

خصوصیتهای خوب من از نظر ایشون: زیبایی، موقعیت شغلی خوب، استقلال
خصوصیتهای بد من از نظر ایشون: با صدای بلند فکر کردن، تهمت زدن، غر زدن مداوم

بله دقیقا این وضعیت به خاطر طولانی شدن فرسوده کرده هر دوی ما را... شاید فقط برای من سخت نبوده که هیچ تازه برای اون سخت تر بوده... اون در طی این سه سال بیشتر موهای سرش سفید شده... مچ دستاش دردناک شده... شبها نمی خوابه... روزها همه اش جلسه است... هر وقت زنگ می زنم وسط یک جلسه است میذاره صداشونو بشنوم... در تمام این مدت نه اینکه فقط به من نرسیده به خودشم نرسیده! نه لباس درست و حسابی خریده نه سفر انچنانی رفته نه با دوستاش بیرون رفته

- - - Updated - - -

والا من از بچگی توی مغزم کردن ادم نباید نامردی کنه در حق دیگران... چطور می تونم چون این ادم پول نداره و ورشکست شده از زندگیم بندازمش بیرون؟!!! نمیشه اگر اینطور باشه دیگه نمی تونم اسم ادم روی خودم بذارم اما خوب وقتی میگه از من هیچ خاطره خوبی نداره... یعنی وجودم آزاد دهنده است! پس بهتره من نباشم دیگه! چرا باشم که بخواد بندازه بیرون منو از زندگیش...:(:(:confused: