اتفاقا داشتم تصو ر میکردم!
مثلا تو کتاب خونه ام، یکککک کتاب گنده جلومه، یهو باز میشه سر آقای فرهنگ از توش میزنه بیرون ( قیافشون مبهمه مشخص نیست ) ولی میتونم خیال پردازی کنم
چند لاخی تار موی سفید در سر
موهای بلند فرفری پریشان در سر
چین و چروک هایی بر پیشانی
که همه نشان از تجربه ها و سختی های فراوان از دوران مجردیشان، دارد.
عینکی بزرگ و گردالو برچشم!
با ابروانی برهم رفته و سبیل سفیدی کلفت و تاب داده! !!!
خلاصه تا همچین قیافه ای از تو کتاب اومد بیرون من گرخیدم. یک قدم رفتم، عقب! چشام گرد شده بود درست مثه عینک ایشون.
هیچی دیگه با صدایی بلننننند یهو گفتن دختر بیخیال .......
تا اینو گفتن من از ترس غش کردم.( بین خودمون بمونه اینقده صداشون بلند بود که کل کتابخونه به لرزه افتاد، کتاب ها همشون اینور اونور میرفتن، والااا، باور کن راست میگم، یعنی مدیونی اگه فکر کنی دروغ میگم)
- - - Updated - - -
مسخره میکنی؟فرهنگ اذیت نکن دختر بیست مارو.
بذار بیست بشم، عکس کارنامه ام و میام میذارم اینجا اگه جرات داشتی بازم مسخرم کن! !![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)