به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 14

Threaded View

  1. #4
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 27 شهریور 94 [ 14:37]
    تاریخ عضویت
    1394-2-12
    نوشته ها
    35
    امتیاز
    700
    سطح
    13
    Points: 700, Level: 13
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 27.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 17 در 9 پست

    Rep Power
    0
    Array
    مشک اینجایت که ایشون یه رشته پایین قبول شده در تهران و من کارم شهرستانه.و امکان جابجایی یا ترک کار به دلایل قانونی ندارم.یهنی اگر ازدواج کنیم با این شرایط ایشون تهران و جدا از منه چند سال. و میگه تو وابسته به خونوادتی. دل رحمی. نظرت هی عوض میشه. وقتی من پیشت نباشم و پیش اینا بمونی با حرفاشون نظرتو عوض میکنن که طلاق بگیری...قرار شد من محل کارمو و ببرم شهر مجاور که 40 دقیقه راه تا خونم که اینا زیاد مزاحم نشن ولی بازم میگه نمیشه. تو از پس اینا بر نمیای. چون مهربونی اگه مادرت بیاد گریه زاری کنه تو راش میدی خونه...تو حتی الان یه چیزی با پول خودت برای خودت میخری از اینا میترسی که غر غر کنن و بهشون قیمت درستو نمیگی..میگه در تو نمیبینم بتونی جلوشون وایسی.اگه به شوهرت توهین کردن جوابشونو بدی. میگه برادرت بت فحش ناموسی میده میگی ازش متنفری ولی میاد بت میگه بریم پیتزا بخوریم جرات نه گفتن نداری. نمیگم دعوا بیفت. الکی میتونستی بگی کار دارم الان خستم ولی همینم نمیتونی بگه....راس میگه.من قدرت نه گفتن ندارم. مهر طلبم.حتی یکی بگه بزار دستتو ببرم میگم باشه. اگه بگم نه ناراحت میشه از دستم...گفتم بش که من از پسش برمیام میگه تو این دو سال باید یه نشونه های از استقلالت میدیدم ار این به بعد هم دیگه فرصتی نداریم. من این رشته رو دوست ندارم و اگه قرار نباشه ازدواج کنم میرم سربازی تا بعدش امتحان مجدد بدم. ولی الان برم سربازی همه چی تمومه. خونوادم تو دوره سربازی خاستکاری نمیان. خونوادت هم یه بهانه عالی پیدا میکنن. تو سربازی کار نمیتونم بکنم. معلوم نیست کجا بیفتم.نمیتونم 2 سال دیگه الافت کنم که بزار سربازیم تموم شه بعد ازدواج کنیم تا هفته دیکه هم بیشتر وقت نداریم. یا این رشته بیخود رو ثبت نام میکنم بعدش باید ازدواج کنیم یا همه چی تمومه و من برم سربازی...مشاورمون خیلی این اقا رو قبول داره. بش گفته که خیلی از خود گذشتگی کردی. این خانم هم باید یه قدمی برداره..از اون طرف مشاور به من کفته نه این که میگه ارتباطت با خونوادت در این حد باشه داره زور میگه!! میگم خونوادم چشم دیدنشو ندارن! خودتون اگه یکی بهتون بگه من از خانومتون متنفرم دوس ندارم با هم ازدواج کنین هر کاریم در این راستا انجام میدم بعد ازدواج هم اگه طلاق بد نبود و اجازتون دست من بود طلاقتو میگرفتم.همچین ادمیو راه میدین خونه تون؟! مشاوره میگه نه راس میگی!! ولی نمیشه که مامانتو راه ندی!! میگم چرا نمیشه؟! بش میگم مادر من.من اون روزا زو یادم نرفته. توهینایی که بم کردی یادم نرفته ولی مادرمی. تا این حد میتونم ببخشمت. میام خونتون همدیگه رو ببینیم ولی نمیتونم تو خونه خودم و شوهرم ازتون پذیرایی کنم.چون نمیتونم کسایی که شوهرمو نمیخان تو خونش پذیرایی کنم..مشکلی کمکی هر چی خواستین در خدمتمو ولی توان بخشش من در این حده...ولی میگن در تو نمیبینم بتونی اینا رو بهشون بگی میگه نا حالا نشونه ای ندیدم که بم ثابت شخ میتونی از حقت دفاع کنی و اگه نتونی تمومه..میگه با این شرلیط من 70% احتمال میدم زندگیمون بشه جهنم و طلاق. چون من تحمل اینو ندارم کسای که ازشون متنرم ازم متفترن راجع به زندگیم نظر بدن پاشونو یزارن تو زندگیم...از من پرسی که ببین به این فکر کن که اگه با یکی دیگه ازدواج کنی زندگی بهتری نداری؟؟ یه ادم معقول که خونوادت بخانش..میگم اره ارامش بیشتری دارمو ولی رابزم با خونوادم نرمال نخواهد بود.چون نابود شدم اون روزا..گفت ولی خونت راشون میدن.با شوهرت میری خونشون..گفتم احتمالا اره هر دو ماه یکبار میرم ببینمشون..گفت خب دیگه.من اینجا وصله ناجورم. اینقدری که من ازشون بدم میاد تو ازشون بدت نمیاد. طبیعی هم هست چون خونوادتن خوبی کردن در حقت. ولی من هر چی ازشون دیدم بدی بوده...بم گفت فک کن با این شرایط میارزه زندگی با من؟؟ گفت باید مسئولیتشو به عهده بگیری.گفت از نظر من تو از پسشون بر نمیای اگه میگی میتونی مسئولیشت با خودته.اگ حتی یکبار یر خونوادت با من بحث کنی من طلاق میگیرم بلافاصله چون باهات الان اتمام حجت کردم..چون دیگه بسه بخاطر خونوادت اعصابم به هم ریخت زندگیم زیر و رو شد.حتی اسمشونو میاری حالم بد میشه..
    با این همه تفاصیل میخاستم نظر بقیه رو بدونم..شما تو این شرایط چیکار میکردین؟ با توجه به اخلاق من که کم ارادم مهر طلبم و همش سعی کردم همه رو راضی نگه دارم، ایشون و حس تنفرشون، خونوادم که دخالت تو زندگی بچهاشونو حقشون میدونن و راهنمایی میدونن نه دخالت به توجه به نظراتشون راجع به بد و خوب که با این اقا زمین تا اسمون فرق داره. با توجه به رفتارشون با من که مشاور تو صحبتی که با مامانم داشت گفت اینا تو رو وابسته بار اوردن که پرستار پیری شون باشی برای همین نمیخان مستقل باشی البته از بد ذاتی شون نیست ناخواداگاه اینکارو میکنن
    ویرایش توسط tanha2 : سه شنبه 24 شهریور 94 در ساعت 22:30


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:55 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.