این وابستگی باعث شده شما نتونی ازش دل بکنی...
اونکه اتمام حجت کرده ...
و اما شما ...
نمیشه همه رو راضی نگه داشت... نمیشه (آسون نیست=همیشه از خودت باید بگذری)
به حرفای اون آقا چقدر فکر کردی ؟! چقدر به خودت اطمینان داری که وسط راه متزلزل نشی با یک حرف ؟!
این طور که معلومه با حرف این و اون سریع موضع عوض میکنی و نظرت به راحتی برمیگرده...
چرا این وسط هیچ موضع روشنی نداری برا خودت؟؟؟ ... شبیه بازی وسطی شده این ماجرای بین تو با اون آقا و خانوادت ...قل میخوری اینور ... قل میخوری اونور !!
برای ازدواج با اون آقا باید هزینه کنی!! (روابط محدود با خانوادت = بازم بعد از ازدواج معلوم نیست چطور باشه ممکنه یبار که حرفشونو زدی قطع ارتباط بشه و یا همونی که اون آقا گفتن...) هرچند من با این خط کشی های مستبدانه موافق نیستم و اصلا قبول نمیکردم اینجور ازدواج رو...
اما
تو میتونی دل بکنی از خانوادت؟ برات سخت نمیشه ؟ممکنه حتی بجایی برسه نتونی حرفشونو پیش بکشی!!
قشنگ فکر کن ...
و اگه از پسش برنمیای بگو خدافظ و تموم شه بره ...الکی برای آینده نامعلوم خودتو تو برزخ نگه داشتی ..
اینطور که پیداست به هر دوطرف وابسته ای ... اینکه وابستگیتو با کدوم طرف کم کنی یا از بین ببری انتخاب توئه!









علاقه مندی ها (Bookmarks)