به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 26

Threaded View

  1. #12
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 15 تیر 98 [ 21:00]
    تاریخ عضویت
    1394-4-11
    نوشته ها
    156
    امتیاز
    7,418
    سطح
    57
    Points: 7,418, Level: 57
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 132
    Overall activity: 66.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    808

    تشکرشده 404 در 138 پست

    Rep Power
    47
    Array
    سلام به همه دوستان خوب همدردی
    نقل قول نوشته اصلی توسط alone boy.. نمایش پست ها
    سعی کردم کنترل ذهنمو به دست بگیرم؛ سعی کردم خودمو قانع کنم.
    سعی کردم ذهنمو مشغول به چیزای دیگه کنم اما..
    .
    همین!!!..........میگم خسته نشید ی وقت!!!!..........حسابی افتادید تو زحمت...........چطوری می خواید از شرمندگی خودتون در بیاید؟؟؟؟؟؟؟ این همه سعی میکنید.... سعی میکنید...خدایی فقط همین؟؟؟

    من ک خواهش کردم دقیق بفرمایید...حوصله نداشتید توضیح بدید یا همین ها بود واقعا؟؟
    می خواستم چیزهای دیگه بگید از دست به عمل زدن هاتون توضیح بدید بعد ببینم ک از ی مراحلی رد شدید بعد...ولی شما هنوز نقطه اولید...ماشالاه تکون هم نمیخورید!!!!

    نقل قول نوشته اصلی توسط هلیاجون نمایش پست ها
    ولی به نظرم میشه ی کار دیگه هم کرد ...کلا ذهنیتتون رو عوض کنید اون وقت دیگه هر جا ک شما میخواید میره...صورت مسئله رو عوض کنید نه اینکه پاکش کنید!!
    مدل فکر کردنتونو عوض کنید نه اینکه به خود اون خانم فکر نکنید جون واقعا شدنی نیست.حتی اگه هر روز هم نمی دیدینش.


    نظرتون تغییری تو دیدگا ه هاتون صورت گرفته؟؟؟از چند ماه پیش تا حالا چه اطلاعات جدیدی کسب کردید؟فک کنید این هم این هم اطلاعاتی از ی فناوریه

    اون وقت انتظار دارید ی معجزه ای بشه ...شرایط عوض بشه... وقتی شما هنوز همون پسر چند ماه پیش هستید ک ...

    خب حالا خوب گوش کنید چون دیگه پروندتون داره میره دادگاه قضایی. خودتون هم میرید پای میز محاکمه

    بیایید ی نگاهی به سعی کردم سعی کردم هاتون بندازیم:

    نقل قول نوشته اصلی توسط alone boy.. نمایش پست ها

    2. درمورد ذهن سعیمو می کنم (هرچند تا الانشم واقعا سعی کردم)

    3. سعی می کنم عاقل باشم خیلی هم سعی می کنم اما تا حالا خیلی موفق نبودم.

    4

    5. چشم؛ سعی می کنم مطالعاتم رو بیشتر کنم.

    نقل قول نوشته اصلی توسط alone boy.. نمایش پست ها
    خیلی ممنونم خانوم هلیا. توصیه هاتونو
    نقل قول نوشته اصلی توسط alone boy.. نمایش پست ها
    سعی می کنم عملی کنم.
    .


    این ک پستپست 17 گفتید نمیتونم فراموش کنم چون هنوز "امیدوارم ... امیدوارم ک بهش برسم "
    افرین خیلی خوب تشخیص دادید...
    گفتم ک شما زوم کردید رو بعد عاطفی باعث میشه منطقی فکر نکنید!!!

    نقل قول نوشته اصلی توسط هلیاجون نمایش پست ها

    انقدر رو جنبه عاطفی تمرکز کردید ک باعث شده منطقی نگاه نکنید و همه تلاشهاتون هم مبنی بر فراموشی، به قول خودتون ظاهری باشه نه از ته دل



    من نگران تیکه دومش نیستم بالاخره این خانوم یا یکی دیگه بهش میرسید ولی این امیدوارمه !!!!!
    امید بر پایه چی؟ اخه همین جوری ک نمیشه ادم بگه من امید دارم!!!همیشه انقدر خوش بینید؟
    تا وقتی اتفاقی نیفتاده پس نباید امید داشته باشید ولی علتش اینه ک فکر کردن به این چیزها شیرینه هر چند موقتی ...هرچند عقلتون میگه درست نیست

    ببینید مثلا ی دختری تو دلش از ی پسری خوشش میاد. ایا درسته ک بشینه امیدوار باشه و بهش فک کنه؟؟؟؟مگر اینکه اتفاقی بیفته .......اون پسر هم از این دختر خوشش بیاد و بیاد جلو .تازه اون موقع هم امیدواریو خیال بافی ممنوع!!!

    حتی اگه الان هم اون خانوم به قول شما نظرش عوض شه(ک باز هم این جای حرف داره)شما نباید همه چی رو تموم شده ببینید.

    این وابستگی شما نشون از نا پختگیتون داره هیچ توجیه منطقی نداره !!!

    شاید هم چند جلسه اول همه چی خوب بود، (درصورت پیش بردن مسیر خواستگاری به طرف شناخت درست طرفین از هم،) ولی بعداز چند دیدار و گفت وگو باز هم به ی موردی برخوردید ک فهمیدید به درد همسری نمیخورید. یا اصلا نه.... جواب ازمایش جور درنیومد!!!

    فک کنم شما اگه روز اول ایشون موافقت میکردنو میرفتید خواستگاری برمی گشتید می گفتید "من هیچ حرفی ندارم فقط منو به غلامی تون قبول کنید هر چه زودتر بهتر چون من انتخاب کردم"یا حتی اگه الان نظر خانوم عوض شه و شما برید خواستگاری همین کار رو میکنید!!!!من نگران اینم.

    نگید نه ک باور نمیکنم !!!!!.اگه این طوری نبو د، وقتی اون خانوم جواب رد داد میگفتید "خب... من ک میخواستم باب اشنایی باز بشه "بله" ک نگفته بودم شاید هم اصلا میرفتیم جلو میدیدم دنیامون با هم خیلی فرق داره و..." در نهایت هم به خاطر ویژگی های مثبت این خانوم ایشون همیشه برای شما قابل احترامند. فقط به عنوان ی همکار.

    شما چیزی نمیدونید از این خانوم فقط رابطه کاری داشتید دکتر فرهنک میکه "توی محل کار ادمها خودشون نیستن"

    نشون به اون نشون ک میگید یه نکته منفی هم پیدا نمیکنم. پس شما شناخت ندارید!!

    با چند تا جمله ک نماز میخونه و نجابت و...خب قبول اینها درست.ولی اصلا کافی نیست مگه قراره همه نماز خونها زوج موفقی باشن؟؟؟

    بعضی ها میتونن دوست خوبی باشن، همکار خوبی باشن ، به عنوان دوتا انسان شریف مراوده داشته باشن ولی نه اینکه همسر خوبی هم باشن!!!!

    نقل قول نوشته اصلی توسط هلیاجون نمایش پست ها

    تو اون کتاب میگه وقتی نسبت به کسی احساس جاذبه میکنید احتمالا به این معناست ک در یک یا چند زمینه از ارتعاشات یکسانی برخوردار هستید...اما این الزاما به این معنا نیست ک از تفاهم کافی برخوردار هستید و همسران خوبی هم برای یکدیگر خواهید شد




    فک کردن به همه اینها یعنی دیدگاهتونو عوض کردن!!!


    بعد از این کار، این دفعه اگه کسی اومد گفت بیا بهت دختر معرفی کنم فقط کوتاه میگید" منم نظر مثبتی رو ایشون داشتم خواستم از طریق خانواده باب اشنایی رو باز کنم ولی ایشون موافقت نکردن"
    ناله های عاشقانه هم ک اینجا سر داد
    ید اونجا نمیگید!!!!

    حالا خودتون بگید چند سال حبس ببرم براتون؟؟؟؟



    اصلا ولش کنید بیایید ی قصه بگیم از ی پسرخوبی....

    یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود تو این دنیای بی سرو سامون!!!
    ی روز ی حسن کچل (شما بازیگرشید) دختری رو میبینه میگه واااااااااای چه قدر به معیار های من نزدیکه ....چقدر نجیبه.....بعد میره جلو میگه خانوم لطفا منو به غلامیتون قبول کنید.
    دختره میگه نه نمیتونم قبول کنم
    حسن کچل برمیگرده پیش ننه حسن شرح حال میگه(یعنی همدردی، شما اینجا ی عالمه ننه داشتید تا حالا)
    خلاصه قصه میره تا اونجایی ک حسن کچل دیگه سعی میکنه بهش فکر نکنه...سعی میکنه قید دختره رو بزنه...سعی میکنه سعی میکنه....(کلا حسنه و سعی هاش!!!!خفمون کرد با این سعی هاش)

    برمیگردن بهش میگن "حسن برو علت این اشتیاق را پیدا کن"
    از اون طرف 4 ماه پیش ی خانم بیکاری بهش گفت برای اینکه فیلت یاد هندستون نکنه ی کتابی هست به نام....برو بخون.
    حسن هم گفت سعی میکنم...ولی مدیونید فک کنید بچمون اهل عمل نیست!!!!!.برای اینکه چشتون دربیاد رفت خوند. بعد دید اتفاقا ی بخشی داره چرا عاشق میشویم؟؟بعد علت اشتاقشو فهمید.

    تازه تو این مطالعاتش دستاورد دیگه ای هم داشت. اونم اینکه حسن فهمید خودباوریش پایینه وگرنه با جواب منفی دختر اون هم دوبار، یکم حس دافعه پیدا میکرد.

    ی چیز دیگه هم ک گفتن این بود ک برای افق جدید پیدا کنی برو سی دی های دکتر فرهنگ و گوش کن تاپیک های مشابه و....اتفاقا این دفعه هم حسن گفت "چشم .سعی میکنم مطالعاتم و بیشتر کنم"
    بهد رفت دکتر فرهنگ و ک گوش کرد دید جواب این سوالش و پیدا کرد ک تو پست 13 گفته بود همه اینها رو خودم میدونم مشکل من اینکه نمیتونم عمل کنم؟
    واقعا چرا ادم بعضی وقتها میدونه ولی پای عمل ک میرسه نمیتونه و گند میزنه!!!!!!

    تاپیک های مشابه هم خوند ی جا خانوم مصباح نامی خیلی حرفهای خوبی زده بود حسن و کلا دگرگون کرد!!!

    ی اقایی هم ک همش میشینه نامه مینویسه برای همسر ایندش گفت حسن برو تو فاز معنوی جات!!
    صلواتو انگشترو....
    (وارد این بخش قصه نمیشم چون خیلی مفصله تا همین جاشم انگشتام درد گرفت. ولی بدونید با همین فرمون برید جلو کل دنیاتون عوض میشه. شعر یک شبی مجنون نمازش را شکست خوندید؟؟؟)


    بعد همون خانوم بیکار ه بهش گفته بود حسن جان تو توی پس زمینه ذهنیت فک میکنی فقط همین ی دختر مناسبته!!!!
    حسن گفت: خاموش !!!!!من کی همچین فکری کردم!!!!. من فقط دیر به دیر فراموش میکنمخودم همه اینها رو میدونم ...میدونم دخترهای دیگه هم هستن ک....
    اخی ..الهی چه بچمون بیگناهه و مظلوم .....


    این خانوم بیکاره گفت حسن هر کاری میکنی بکن ولی تمومش کن، تا عشق واقعی تو جذب کنی، و ی سری حرفهای مفت دیگه هم زد مثلا گفت حسن برو از ی روانشناس هم کمک بگیر ما ک دکتر نیستیم نظر شخصی میگیم اونها تکنیک های خوبی بلدن...چون دختر رو هم هرروز میبینی حتما با ی متخصص هم حرف بزن ...حتی لقمه رو هم اماده کرد، اسم دکتر حبشی رو اورد.....
    این دفعه حسن محکم تر از قبل گفت :خاموووووشخودم همه اینها رو میدونم


    بعد حسن سر حرفش موند ک میگه دخترهای دیگه هم هستن، برای همین و به اضافه جند تا کار دیگه ک حسن کرد، در نهایت این دختر رو قیدش و زد . بعد چشاش باز شد....بازه باز.... تا دخترهای دیگه دورو برش هم بببینه ، به خانوادش هم گفت بگردید برام دختر پیدا کنید و....

    از این جا به بعد اخر قصه رو حسن خودش میاد تعریف میکنه....از چیزهای خوبی ک این اتفاق براش داشت میاد میگه و کلا هر چی ک دلش بخواد....
    شاید باز هم بگه سعی میکنم شما فعلا خااااااااااااموووووووش

  2. 2 کاربر از پست مفید هلیاجون تشکرکرده اند .

    Alone boy.. (دوشنبه 27 اردیبهشت 95), mohamad.reza164 (یکشنبه 26 اردیبهشت 95)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. به نظرتون تو این وضعیت پس انداز کار درستیه؟
    توسط حیاط خلوت در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 16
    آخرين نوشته: شنبه 20 شهریور 95, 13:39
  2. خیانت همسرم در دوران باداری و پس از آن
    توسط الهام67 در انجمن تعدد زوجات، چند همسری، صیغه موقت
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: جمعه 28 شهریور 93, 22:56
  3. آیا طلاق پس از 12 سال ؟ به علت بیماری پارانوئید همسر
    توسط asemani در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: سه شنبه 22 اسفند 91, 12:36

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 04:21 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.