مرا میبینی و هردم زیادت می کنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هردم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از من براوردی نمیگویی براوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم








علاقه مندی ها (Bookmarks)