سلام آقای باغبان ، وقت و عاقبتتون بخیر باشه .
عید شما هم مبارک باشه
خیلی ممنونم ازتون .... بخدا بعد از ظهر خیلی از خوودم ناراحت بودم ...از تقصیر ها و کمکاری های خودم ...توی خونه هم مرتب در این باره با خانواده ام صحبت میکنم ... همه بهم میگن تا کی میخوای این مدلی زندگی کنی ؟ بخدا بعدا پشیمون میشی و این صحبت ها بیشتر باعث استرس من میشه .... تا حالا موجودی به عجیب و غریبی خودم ندیدم .... کاش یه آدمی پیدا میشد که مثل من وده ولی با یه ترفندی خودشو نجات داده و موفق شده زندگیشو عوض کنه ..
بد از ظهر دوباره یه قلم و دفتر برداشتم و فقط به صحبت های اساتیدم و شما فکر کردم ....اینکه آدمی که یه عمر زندگی میکرده حالا نمیتونه یه دفعه مدل زندگیشو دگرگون کنه ....باید آهسته و پیوسته باشه ...
میدونید یه چیزی هم هست ....خیلی میترسم از اینکه نتونم موفق بشم ...با خودم میگم یه عمر اینطوری زندگی کردی حالا چطوری میخوای همه چیزو تغییر بدی ؟
هدف هایی که دارم کوچیکش کردم .... مثلا فعلا برای فردا برنامه ریزی کردم ...ببینم چطور پیش میره ....
آقای باغبان آدم بی ثبات خیلی بده ...متأسفانه منم همینجوری ام .... از این مدل هام که الآن عاشقن و بعد فارغ ... زود حالات روحیم عوض میشه ...
یادمه دبیرستان که بودم یه بار مدیر مدرسمون اومد کلاس و برای ما بچه ها حسابی صحبت کرد که تو کار های خونه به پدر و مادرتون کمک کنید و از این جور حرفا و من تحت تأثیر قرار گرفته بودم و وقتی رفتم خونه حسابی شروع کردم به کمک کردن به مامانم ....ولی فقط یه روز اینجور بودم و فردای اون روز دوباره شدم همون سون قبل ... یادمه مامانم اون روز که کار میکردم خیلی خوشحال بود و مدیرمون رو اینقدر دعا کرد
خلاصه این هم از من ... خدا شاهده با تمام وجودم میخوام تغییر کنم و حتی دلایل قانع کننده فراوانی دارم و همه را نوشتم ولی نمیدونم چرا حسی ندارم .... میگم نکنه بخاطر قرص های اعصاب هست که میخورم ؟ نکنه منو بی میل به زندگی کردن ؟










پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)