لطف داری شما...من از اون روزی که اسمت یعنی خاله قزی رو دیدم هی یه سوالی تو ذهنمه...احیانا شما اصفهانی نیستی؟!؟!
بله زنگ زدم...باهاش حرف زدم.متاسفانه دروغ گفتم.اگه نمیگفتم کار رو از دست میدادم...البته امروز کاملا باهاش همکاری کردم و چندتا دیزاین خیلی خوب براش دیشب اماده کردم و براش فرستادم.خیلی خوشش اومده بود.کلا راضی بود...خلاصه یکم اعصابش اومد جا.امشب باید کارارو نهاییش کنم و بردا ببرم بهش تحویل بدم.
اتفاقا همین ایشون گفته بیار این سفارشو یه سفارش دیگه هم هست...دو تا سفارش دیگه هم از دو نفر دیگه با هم رسیده...اونارم باید انجام بدم...
میدونید مشکل من این حالتی هست که الان دارم.نمیدونم چطور باید بگم...شاید هیچ کس اندازه خودم دوست نداشته باشه که بیام از این حالت بیرون.من ادم خیلی فعالی بودم.تو درسم...تو کارم.کارای جنبیم.واقعا فعال بودم.موضوع این رخوت و سستی و بی انگیزگی هست که افتادم داخلش.میدونید شبیه باتلاقه هرچقدرم تکون میخورم که بیام بیرون بیشتر انرپزیم رو از دست میدم و بیشتر بی انگیزه و بی هدف و سردرگم و مضطرب میشم.خدام گواهه که خودم بیشتر از هر کسی دوست دارم برگردم به چهارسال پیشم.اما نمیشه...همش این سه چهار سال میاد تو ذهنم.همش ازدواجش میاد تو ذهنم...وقتی حرفای پدرش یادم میاد که اون شب در کمال خونسردی با وقاحت تمام اونقدر راحت پشت تلفن گفت من نمیدونم بین شما و دخترم چی گذشته اما ایشون دو ماهه ازدواج کردند...حالم از هرچی ازدواجه بهم میخوره...
همین الان که مینویسم باز این رخوته اومده سراغم...هرچی زور میزنم برم بشینم سفارش هام رو طراحی کنم نمیتونم...
امروز اخبار میگفت در هلند دارند روش هایی رو بررسی میکنند که بتونند با استفاده از اون راهکارها برخی خاطرات رو که یاداوریش رو دوست نداریم از حافظه پاک کنند.اگه امکانش بود واقعا حاضر بودم بعنوان داوطلب برم و این کار رو بکنم....
- - - Updated - - -
سلام.وقت بخیر.خوبی شما؟
نه بابا این مسایل نیست.اتفاقا مشکل بزرگ الانم اینه که چون قبلا ادم منظم و مسوولیت پذیری بودم الان این بی عاری و بی تفاوتی و بی انگیزگی و کاهلی نمیگذاره مثل قبلم باشم...هیچ چیزی بیشتر از این اذیتم نمیکنه.چون مجبور میشم بعدش هی بخاطر این حالم کارهارو عقب بیاندازم و مردم رو بپیچونم.این چیزیه که ازارم میده.مسئولیت نپذیرفتن.میدونید چرا؟چون چهارسال قبل چنین ادم هایی رو میگرفتم به باد انتقاد و با حرف و کلمات تکه پارشون میکردم.حالا خودم اون طوری شدم.من یه مشکلی که دارم اینه که تو ذهنم برای خودم زیاد دادگاه میگیرم...مشاور اولی که میرفتم پیشش میگفت این چیزات ناشی از وسواس فکری هست...
اره درست میگی...من خانواده داشتن رو خیلی دوست داشتم.تمام زندگیم حداقل شاید از بیست سالگیم عاشقانه در خیالم همسر و دخترم رو دوست داشتم.همیشه وقتی درس میخوندم.وقتی کاری میکردم و پولی درمیاوردم.همیشه وقتی کار خوبی کردم...هر کاری تو ذهنم حس میکردم به عشق کسانی هست که بعدا میان تو زندگیم.به خاطر وجود اون هاست...من همیشه عاشق این بودم که خانواده ای داشته باشم...اما این روزها حالم دقیقا 180 درجه چرخیده...











علاقه مندی ها (Bookmarks)