امشب با کلی تاخیر اومد خونه . میگفت اتوبوس تو راه زیاد مونده . رفتم پیش وازش . تحویل نگرفت . گذاشتم کاراش رو انجام بده و رفتم پیشش نشستم و گفتم فکراتو کردی؟ چکار میکنی؟گفت چکار باید بکنم . گفتم برام حرف بزن. اگه حرفی داری که باید بدونم الان وقتشه. گفت هیچ حرفی ندارم. گفتم سوال میکنم و جواب بده .قبول کرد. از بیرون رفتن مشکوکش سوال کردم. مکثی کرد و هیچ نگفت . بهش گفتم تو منو میشناسی که روحیاتم چطوره . رازی نشو این قدر زجر بکشم . راحتم کن. هیچ نگفت . گفتم رابطه ات با این همکارت از کی شروع شده . گفت یه ماه میشه. و فقط خواهر و برادریم. یه سوال دیگه هم کردم که جواب اون رو هم نداد . خیلی خواهش کردم که با لجبازی حرف نزنه . مرتب میگفت دل من چروکیده شده . فکر نکن با کسی رابطه دارم. تو این مدت عشق و محبت و شهوت رو در دلم کشتم . مطمئن باش که با کسی رابطه نداشتم. حتی عاطفی . گفتم پس چرا جواب سوالامو نمیدی . گفت برا اینکه فایده نداره . من و تو دیگه نمیتونیم زن و شوهر خوبی برا هم باشیم. گفتم سه ماه پیش هم همین حس رو داشتی ؟ جواب نداد. گفتم دیدی این حس رو نداشتی . پس بهم اعتماد کن و بزار با کمک هم از نو شروع کنیم. بهت قول میدم سه ماه دیگه میخندی و میگی خوب شده ادامه دادیم . چون دوباره عاشقت شدم . چندین بار تکرار کرد که تو به خاطر فرزندمون با من زندگی میکنی و خودت هم گفتی . ( خیلی براش سخت بوده) بهش یاد آوری کردم که شش سال پیش تو چندین بار در طول سال بهم این حرف رو زدی . ولی امشب قبل از که بیای داشتم پیام های صوتی خودت که برام فرستاده بودی و عشقت رو نشونم دادی رو گوش میکردم. میدونی این پیام ها بعد از گفتن اون حرفات بوده . نتیجه میگیریم که باز هم عاشق هم میشیم. گفت من سه ماه پیش هم به زور باهات زندگی میکنم. و الان هم فقط برای اینکه فرزندمون پدر و مادر داشته باشه باهات میمونم ولی توقع هیچ چیزی ازم نداشته باش. نه دوستت دارم نه چیز دیگه . آخر سر گفتم خیلی تلاش کردم که به اینجا نرسه ولی مثل اینکه تو تصمیمت رو گرفتی و دیگه از دست من کاری سخته نیست. امیدوارم که بعد پشیمون نشی چون اگه راه رفته طلاق رو رفتیم دیگه برگشتی درش نیست. با دقت و اطمینان گفت من دیگه نمیخوامت . همین . کمی بعد مادرش زنگ زد و گفت بچه تون گریه میکنه و میگه بابا مامانم امشب دعوا میکنن که منو گذاشتن اینجا . خانم من هم مادری کرد در حقش و تلفنی گفت این همه گریه نکن . به خاطر گریه های تو این همه سال رو زجر کشیدم. باید قبول کنی که دیگه نمیتونم بابات رو دوست داشته باشم. تو هم اگه پیش هر کدوم از ما باشی دیگه شاهد دعوای ما دو نفر نیستی و دیگه لازم نیست گریه کنی . پس ناراحت نباش .
من بچه های مردم رو که میبینم گریه میکنن دلم کباب میشه . خدایا تو میدانی که این صحنه برای من از مرگ بدتره که پسرم سایه همزمان پدر و مادرش رو روی سرش حس نکنه
الان که این متن رو مینویسم دیگه باور دارم مطمئن هستم که آینده ای برای هیچکدوم از ما سه نفر وجود نداره . و مسمم شدم که فردا پس از صحبت با پدرش برم سراغ وکیل و این همه خفت و خواری رو تموم کنم. مرگ یه بار شیون هم یه بار








علاقه مندی ها (Bookmarks)