
نوشته اصلی توسط
mohammaderz
الان که نشستم به طناب ی که درست کردم نگاه میکنم
صدای برادرم با پدرم با داییم که نشستن فوتبال رو میبینن میاد خوشحالن از حال من بیخبر
به سقف اتاق نگاه میکنم قراره طناب بره اون بالا نمیدونم درد داره یا نه ولی جرات میخواد
جرات میخواد عاشق زندگی کردن باشی و بخوای بری
یادمه به بچه هایی که به دنیا میومدن با حسرت نگاه میکردم که چند سال بیشتر از من عمر میکنن حسودیم میشد دنیا رو بیشتر میدیدن
ولی حالا چی؟
به ادم هایی که امشب میمیرن حسودی میکنم
به کسی که مریضه قراره بمیره حسودیم میشه
خیلی سخته . خیلی دارم همه رو اذیت میکنم
شمارو خودم رو دوستان . خانواده
خیلی حرف میزنم میدونم ولی مغزم مثل یه لیوان شده که زیر شیر ابه خیلی زود پر میشه باید خالیش کرد یه جورایی داره میترکه
چطور دوسال تمام صبر کردی تحمل کردی ...
میدونی چی سخته تو خونه ای هستم که مادری نیست مهر مادری نیست سرد و سوت و کوره تمام روز و شب تو اتاقم نشستم و کاری نمیکنم حرفی نمیزنم فقط میام اینجا مینویستم
خونه ی بدون مادر قبرستون .. خاک سرد ارومم میکنه کاش همین الان میتونستم برم زیر خاک .. بخوابم راحت شم راحت اروم ... یه خواب ابدی ...
من 4 ماه زمان دادم ... هرروز حالم بدتر شد که بهتر نشد ...
میدونی تمام لباس هاش تو اتاقمه
هرروز واسش مینویسم و خاطرات رو مررور میکنم تمام نوشته هایی که نوشتم کنارمه
عکس هاش تو لپ تاپ ه همه جاش
هنوز پیامک هاشو دارم پیام هاشو میخونم
هرروز میرم پیج اینستا میبینم براش پیام مینویسم ولی بلاکم میکنه اصلا واسش مهم نیست
با مادرش بعضی وقت ها حرف میزنم
خیلی خوشحال ه کنار اون
خوشحالی که با لگد کردن من و زندگیم به دست اومده
این دنیا بهش وفا میکنه؟
علاقه مندی ها (Bookmarks)