خیلی قشنگ نوشتید باور کنید خیلی خوب بود .. ولی من خدای خودم رو فراموش کردم حتی حرف زدن باهاش واسم سخت شده
ولی یه سوال ؟ چرا اون انرژی که اون زمان داشتم و به قول شما خدا بهم داده که این همه مشکلات رو حل کنم رو الان ندارم ؟؟
در صورتی که الان بیشتر به خدا نیاز دارم تا اون زمان ...
الان بیشتر صداش میزنم تا اون زمان ...
خدا نمیبینه الان من و ؟
شاید باهاش حرف نزنم ولی نمیدونه بندش بهش احتیاج داره ؟؟؟
همین جا میگم اصلا خدایا . اگر نمیخوای محمد طناب نعمت ها رو پاره نکنه تا زودتر بیاد پیشت کمکش کن ...
لطفا کمکم کن . کمک کن خاطرات فراموش شه ..
کمک کن اون روزی و ببینم که اون کسی که با زندگیم بازی کرده با زندگیش بازی شه ...
مگه نمیگن زمین گرده ... پس میخوام ببینم گرد بودنش رو ...
خسته ام خسته . از همه چیز و از همه کس











علاقه مندی ها (Bookmarks)